دیشب 17/3/93

دیروز طبق عادت معمول از سرکار اومدم خونه مامانی تا با آقا پسری بریم خونه ولی وقتی رسیدم اونجا دیدم مامانی حسابی مشغوله من هم مثلا رفتم تا بهش کمک کنم.
امان از دست آقا آرادم که تا منو دید بهم چسبید و هرکاری میکردم ولم نمیکرد و شروع کرد به شیر خوردن بعد از اینکه شیرش رو کامل خورد هم خوابید و من رفتم مشغول کمک کردن به مامانی
آخر شب هم ساعت 10:30 بود که رفتیم خونه ی خودمون و تا بخوابیم ساعت 11:30 بود ولی چه خوابی که فکر کنم آراد خان مامان تا ساعت دو صبح داشت شیر میخورد تا میذاشتمش کنار شروع میکرد گریه کردن. خیلی حس بدی بود حسابی کلافه شده بودم. فکر کنم ساعت 2:45 بود که از خودم جداش کردم و اساسی خوابید ولی خودم دیشب خواب راحتی نداشتم و حسابی اذیت شدم.
حتی اذیت کردن هاش هم شیرینه عشق مامان
پسر گلم، عشق مامان امیدوارم همیشه همیشه شاداب و سرزنده و سلامت باشید





دیشب 17/3/93 



